مثنوی این مردهای خوب خدا را باید به رشته تحریر در آورد ، آنگاه که اشک در چشمانم لغزید و قلم رقصان شد :
شنیدم که مردی نکوسیرتی
به بازار، در کوچهای، ساعتی
بدهکارِ خود را، به ناگه، بدید
که از سوی دارالشفا، میرسید
تنش خسته، رنگ از رخش رفته بود
دلش، از غمِ روز، آشفته بود
طلبکار، چون حالِ او را شناخت
به دل، نقشهای از کرامت، بساخت
به خود گفت: «اگر چشم در چشمِ من
بیفتد، شود خوار و شرمندهتن»
برای همین، از ره و رسمِ مهر
بگرداند از رویِ آن مرد، چهر
به حجرهی قالیفروشی، خزید
که آن آشنا، روی او را ندید
ولی آن بدهکارِ نیکوخصال
بدید آن کرم، آن شکوه و جلال
به دنبالِ او، در همان حجره شد
ز شرم و شگفتی، پر از بهره شد
بپرسید از صاحبِ آن دکان
که «ای مردِ صاحبنظر، در جهان،
تو دیدی که از دستِ یک مستمند
طلبکار، خود را، به جایی فکند؟
که او را نبیند، نگردد خجل
شود قصهاش، در کرامت، مثل
بلی، این، همان شیوهی کبریاست
که میپوشد و رحمتش، بیریاست
گناهِ تو بیند، ولی از کرم
کند روی، پنهان، ز تو، دمبهدم…
مرتضی سبحانی نیا
روز سه شنبه ۲۱ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاهها