چه سرنوشتِ غریبی… چه رسمی است رسمِ زمانه… «تو در عراقی و من در ایرانم». و چه فراقی سختتر از این؟ میگویند «دوری و دوستی». اما نه… دوری و دوستی سرِ من نمیشود. هیچ کجا، برای این دلِ بیقرار، حرم نمیشود. چگونه باور کنم که از تو دورم؟ این دیگر باورکردنی نیست.
تمامِ سال را چشم به راهِ همین یک سفر دوختهام. که کولهام را سبک ببندم، اما نه… کولهی گناهم سنگینتر از آن است که پایم یارای آمدن داشته باشد. کربلا برای من، یک سفر نیست؛ «کربلا برایم ضروری است، حسین». اما انگار کارِ منِ جامانده، امسال، فقط «صبوری» است. و نمیدانند که این صبوری، جانم را به لب رسانده.
در این شهرِ شلوغ، راه میروم و عطرِ اقاقیها را نمیخواهم؛ من «تلخیِ چای عراقی» را میخواهم. خندههای مردم را میبینم و دلم، «گریه در صحنِ ساقی» را میخواهد. چه کسی میداند در دلِ این جامانده چه میگذرد؟ که هر لحظه، با هر عکس، با هر خبر، با هر «یا حسین» که از دور میشنود، انگار میمیرد و زنده میشود.
اینها زبانِ شعر نیست؛ زبانِ یک قلبِ بیزبان است. زبانی که جز در جامهی یک غزل، نمیتواند این همه آشوب را فریاد کند. اینک، این جانِ سرگشته، این دلِ بیتاب، خود را در جامهی این غزل، برای تو میآراید. غزل زیر حاصل دلتنگی و اشک سحرگاه ۱۹ مرداد ۱۴۰۴ است:
چون تنم، لایق نشد، من جای خود، جان میفرستم
یک دلِ سرگشته را، با چشمِ گریان، میفرستم
زائرانت، کوله بر دوش و قدم در جادهاند
من برایت، هر نفس، یک آهِ سوزان، میفرستم
گفتم این انصاف نیست، از دور، تنها بنگرم
هر تپش، از قلبِ خود، سوی تو، مهمان، میفرستم
کاروانها، سوی تو، با ذکر و با پرچم، روان
من دلی بیتاب را، بی صبر و سامان، میفرستم
از منِ جامانده، «سبحان»، جز همین، کاری مبین
هر سحر، صد بوسه، با بادِ پریشان، میفرستم
مرتضی سبحانی نیا
سحرگاه یکشنبه ۱۹ مرداد ۱۴۰۴ با دلی شکسته و اشکی بر گوشه چشم به امید نگاه تو حسین جان
نشانی کانال واتس :https://whatsapp.com/channel/0029VbA57i8KQuJKbgxA0m0h
دیدگاهها