۱
از کدام راه،
به قلبم آمدی،
که ردِّ پایت،
پشتِ هیچ دری،
نمانده است؟
۲
ارتشِ مغرورِ من،
که برای هر «نگاه»،
دیوار میساخت،
حالا،
برای هر «پلک»ِ تو،
پل میسازد.
عجب شکستِ باشکوهی!
۳
راست بگو،
چگونه مرا کشتی؟
که نه خونی، به روی زمین ریخت،
و نه کسی،
صدای فریادم را،
شنید.
این،
ساکتترین،
و شیرینترین،
قتلی بود،
که تاریخ،
به خود،
دیده است.
۴
میترسم،
از اینکه،
روزی،
از قلبم،
بیرون بروی،
و ببینی،
که تمامِ این مدت،
در یک ویرانه،
قدم میزدهای…
و من،
شرمندهتر از همیشه،
بشوم.
مرتضی سبحانی نیا ۵ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاهها