میگویند عشق، آموختنی نیست، بلکه دریافتنی است. در این مکتب، اصرار، خود، گواهی بر نیازمندیِ عاشق است، نه بر ارزشمندیِ معشوق. چه بسیار که از فرطِ «فهماندن»، اصلِ «فهمیدن» را از یاد بردهایم.
زیباترین طریق، اما، آن است که خود، به باغی امن بدل شوی، بیآنکه غنچهای را به زور، به شکفتن واداری. باید آنقدر امن بود که دیگری، در سایهسارِ وجودت بیاساید و آنقدر دور، که جای خالیات، خود، بزرگترین برهانِ دلتنگی شود. در این راه، حتی سیلیِ معشوق، خوشتر از بوسهی اغیار است، چرا که این سیلی، خود، درسیست در مکتبِ اختیار؛ تا او، خود، انتخاب کند. این مثنوی تلاش من است برای بیان این مفهوم؛
گفت: «اگر با تو، بمانم، چنین»
«قدرِ مرا، درک نکنی، نازنین»
«پس، بروم، تا که در این فاصله»
«حل شود، این سختترین، مسئله»
رفت و نشست، از پیِ یک کوهسار
چشم، به راه و دلِ او، بیقرار
دید که آن یار،پریشان شده
در دلِ یک شهر، غریبان شده
تا که شبی، نالهی او، بر هوا
رفت که «ای رفته، کجایی؟ بیا…»
عشق، همین است، که گاهی، به دور
باید از او، ساخت، چراغی ز نور…
دیدگاهها