شهِ مُلکِ دل از چشمِ جهان گرچه نهان باشد
به هر سطر از ظفر، نام و نشانش عیان باشد

چه می‌پرسی «حضورش کو؟» که این تدبیرِ میدان است
چو شاهِ عرصهٔ شطرنج، در امن و امان باشد

تنش آزرده از پیکان و دل از طعنهٔ یاران
ولی در راه حق، جان بر کف و ثابت‌عنان باشد

حضورش جسم خاکی نیست، تفسیری ز ایمان است
که در پیروزی یک مُلک، روحش در میان باشد

عجب دارم از آن یاری که «دل با دشمنان» دارد
گمان کرده سکندر، حافظِ این آشیان باشد؟

فغان و نالهٔ دشمن، ز اوجِ عجز و ناکامی است
که هر ترفند او در معرکه، بی‌نام و نشان باشد

در این «قلعه به نامِ دل»، امیری پاسبان داریم
که تا فتحِ بلندِ قله، ما را پاسبان باشد

دسته‌ها: اشعار