تو آن سخن که من به جان شنیده‌ام،
من آن سکوت کز لبت چکیده‌ام
تو آن عدم که پیشِ رویِ هر وجود،
من آن قدم که تا خودت رسیده‌ام

تو هم ز جان غریب و هم در آن وطن،
منم که در هوای تو گشودم آن دهن
تو گفتی از تو نام و از نشان نبود،
منم که نامِ تو شدم به جای این سخن

تو ریشه‌ات به آسمان، به لامکان، گسل،
منم همان گیاهِ هرزه در زمینِ گل
که ریشه‌ام اگرچه در دلِ گِل است،
به ریشه‌ی تو در سما شده‌ست متصل

تو راز بودی و من آن که سر بشناخت،
دلی که دراین قمارِ عشق، هست خود باخت
تو سایه نیستی، که اصلِ نوری و وجود،
دو چشمِ من به غیرِ تو، به هیچ‌کس نساخت.

دسته‌ها: اشعار