رفیقم! که راهیِ آن سرزمینی
الهی که جز خیر و خوبی، نبینی
در آن جاده، وقتی که تنها شدی
و یا، غرقِ در موجِ دریا شدی
میانِ دو صد موکب و های و هو
همانجا که چایی، تعارف کنند به تو
همان لحظهای که، دلت می پرد
و اشکت، امانِ تو را، میبرد
برایم فقط یک قدم بردار و بس
به یادِ منِ خستهی بینفس
همین یک قدم، از تو را، خواستم
که من، با همین، روضهای ساختم
مرتضی سبحانی نیا ۷ صبح ۲۰ مرداد ۱۴۰۴ – تهران
دستهها:
اشعار
دیدگاهها