بیا تا تگرگ‌ها، غزل‌خوان ببارند
برای من و تو، جام شرابی بیارند
بیا تا در این جشنِ بی‌پرده، با هم
برقصیم، حتی اگر زاسمان سنگ ببارد

در این فکر بودم که دستت بگیرم
تو، آن روحِ در انزوا، گوشه‌گیرم
تکانی دهم دستِ بی‌حرکتت را
مگر جان بگیری، امیدِ اخیرم!

ولی در دلِ این دیارِ هوس‌باز
که هر چهره‌ای می‌زند رنگِ یک راز
به خود آمدم… آه، با هر کسی، نه!
نمی‌ارزد این همه سوز و این ساز

چه بسیار دستی که دستی گرفته
ولی در دلِ مه، امان پس گرفته
کسی که نفهمد تبِ «تگرگ» را
تو را هم به آغوشِ مرگش گرفته

پس این بار، تا «انقلابِ برگ‌ها»
و تا لحظه‌ی آخرینِ تگرگ‌ها
به تنهایی‌ام در دلِ صحنه، رقصان
رها می‌شوم از فریبِ دو رنگ‌ها

اگر دستِ گرمی، شبیهِ خودم بود
که هم‌رقصِ این جانِ بی‌تابِ من بود
چه بهتر، وگرنه، در این رقصِ آخر
خوشا یک نفر، آنکه با خویشتن بود.

دسته‌ها: اشعار