تاریخ، معلم بی‌رحم و در عین حال طنازی است. کارل مارکس، فیلسوف آلمانی، زمانی نوشته بود که وقایع تاریخی گویی دو بار رخ می‌دهند: «بار اول به صورت تراژدی و بار دوم به صورت کمدی.» اگر خیانت‌های خون‌بار امثال مسعود رجوی در دهه‌ی شصت و آن توهمِ «امروز مهران، فردا تهران»، تراژدیِ دردناکی بر پیکره‌ی این آب و خاک بود، اکنون تکرار همان ادعاهای موهوم از زبان وارثِ معزولِ پهلوی، چیزی جز یک کمدیِ سیاه، مبتذل و دست‌چندم نیست.

متنی که اخیراً از او منتشر شده، فرسنگ‌ها با یک «مانیفست سیاسی» فاصله دارد. این کلمات، بیشتر شبیه به اوراقِ یک پرونده‌ی بالینی است؛ تبلور استیصال مردی که بند نافِ ادراکِ او سال‌هاست از واقعیت‌های میدانی و نبضِ تپنده‌ی جامعه‌ی ایران بریده شده است. بیایید با عینک یک ناظرِ ژرف‌اندیش، لایه‌های پنهان، متناقض و البته طنزآلود این مرثیه را بشکافیم.

۱. سندرمِ «آستانه» و ریاضیاتِ مالیخولیا

او پیامش را با این نوید آغاز می‌کند: «ایران در آستانه تحولی بزرگ… قرار دارد.»

در نگاه فلسفی، «آستانه» یک نقطه‌ی گذار است؛ درگاهی که از آن عبور می‌کنند، نه اتراق‌گاهی که در آن خیمه بزنند. اما برای این شاهزاده‌ی خیالات، این آستانه ۴۷ سال است که کش آمده!

اگر بخواهیم عمق این توهم را با زبان بی‌رحم ریاضیات بیان کنیم، او دقیقا

۴۷×۳۶۵=۱۷,۱۵۵

روز است که هر صبح چشم باز می‌کند، در آینه خیره می‌شود و با خود زمزمه می‌کند: «امروز همان روز است!» این دیگر نامش امیدواری سیاسی یا استقامت مبارزاتی نیست؛ این رسوبِ سنگینِ مالیخولیا در ساختار شناختیِ فردی است که چون نمی‌تواند خروش ده‌ها میلیونی مردم در ۲۲ بهمن را هضم کند، به جهانِ فرافکنی و رویاپردازی پناه می‌برد.

۲. استمداد از کرکس‌ها برای نجاتِ کبوتران

در فرازی دیگر، نقابِ ملی‌گرایی از چهره می‌افتد و عریان‌ترین شکلِ وابستگی رخ می‌نماید: «مداخله بشردوستانه بین‌المللی ضروری‌ست.»

اینجا همان نقطه‌ای است که واژه‌ها در مسلخِ سیاستِ کثیف ذبح می‌شوند. در ادبیاتِ نوپدیدِ غربی، «مداخله بشردوستانه» نامِ مستعار و اتوکشیده‌ای است برای باریدنِ بمب‌های خوشه‌ای بر سر زیرساخت‌ها، فلج کردن اقتصاد یک ملت و جولان دادنِ سرویس‌های جاسوسی.

چه پارادوکسِ تلخ و گزنده‌ای! او چگونه نام «انقلاب ملی» را بر زبان می‌آورد، در حالی که برای نشستن بر تختی خیالی، دست به دامنِ موساد و بمب‌افکن‌های بیگانه شده است؟ یک ملی‌گرای اصیل، جانش را با خاکِ وطنش تاخت می‌زند اما وجبی از آن را به چکمه‌ی بیگانه نمی‌فروشد. او اما، درست پا در جای پای رجوی گذاشته است؛ با این توهم که توفانِ بیگانگان، او را بر ساحلِ تهران پیاده خواهد کرد. غافل از آنکه تاریخ، چنین مسافرانی را تنها در زباله‌دانِ خود جای می‌دهد.

۳. تئاترِ ابزورد: انقلاب، تنها با اسکنِ کیوآرکُد!

اما بی‌شک، شاهکارِ کمدیِ این بیانیه، آنجاست که از فرماندهان عالی‌رتبه‌ی نظامی و امنیتی می‌خواهد تا هنگام تماشای یک شبکه تازه‌تأسیس و آزمایشی در ماهواره‌ی «یاهست»، تلفن‌های هوشمندشان را درآورند و یک «کیوآرکُد» (QR Code) را اسکن کنند تا به «تیم ویژه» او بپیوندند!

ساموئل بکت اگر زنده بود، به خلق چنین صحنه‌ی پوچ و ابزوردی غبطه می‌خورد. تصور کنید: یک ژنرالِ کارکشته، در میانه‌ی التهابات ژئوپلیتیک و معادلاتِ پیچیده‌ی امنیتی منطقه، کنترلِ تلویزیون به دست بگیرد، به دنبال یک شبکه بی‌نام‌ونشان بگردد و با اسکنِ یک بارکد، به آغوشِ تیمی در کالیفرنیا پناه ببرد!

این تقلیلِ مضحکِ مفاهیمِ سترگی چون «امنیت ملی»، «شرفِ نظامی» و «فرماندهی»، به یک بازیِ دیجیتالیِ کودکانه، نشان می‌دهد که او نه تنها الفبای اتوریته و روان‌شناسیِ نظامیان را نمی‌شناسد، بلکه گویی در دنیایِ «پلی‌استیشن» گیر افتاده است. او ارتش و سپاه را با گروه‌هایِ تلگرامی اشتباه گرفته که با یک «لینک دعوت» (Invite Link) تغییرِ جبهه می‌دهند.

۴. مرثیه‌سرایی با دست‌های آغشته به خون

او در کمالِ خونسردی از «دست‌های پاک» و «نجات جان‌ها» سخن می‌راند، حال آنکه در حوادث تلخ دی‌ماه، با دمیدن در تنورِ آشوب و هم‌پیالگی با کفتارهای تجزیه‌طلبِ پژاک و اشرارِ مسلح، خون بیش از ۲۴۲۷ انسان بی‌گناه—از کاسب و رهگذر تا مدافعِ امنیت—را بر زمین ریختند.

یک متفکرِ اخلاق در اینجا گریبانِ او را می‌گیرد و می‌پرسد: آیا تسلیحِ اشرار برای به رگبار بستنِ کلانتری‌ها، نامش «کنش آگاهانه» است؟ فرستادنِ جوانانِ فریب‌خورده به مسلخ، در حالی که خودت فرسنگ‌ها دورتر در حاشیه‌ی امنِ ینگه دنیا قهوه می‌نوشی، شجاعت است یا نهایتِ بزدلی؟ او چون ریشه‌ای در خاکِ این جامعه ندارد، ناچار است با ایجاد «هزینه‌ی خون» و راه‌اندازی گرد و خاک، برای خودش در استودیوهایِ لندنی و واشنگتنی، یک هولوگرامِ رهبری بسازد.

۵. برخوردِ تایتانیکِ توهم با صخره‌ی واقعیت

در پایانِ این متنِ پر از استیصال، او جمهوری اسلامی را به «کشتیِ درهم‌شکسته» تشبیه می‌کند. چه طنزِ ظریفی! کشتیِ درهم‌شکسته و غرق‌شده، دقیقاً همان اپوزیسیونِ چندپاره، بی‌هویت و کاریکاتوریِ خارج‌نشین است که حتی نتوانستند بر سرِ یک تکه کاغذِ بی‌ارزش به نام «منشور همبستگی» چند ماه با هم مدارا کنند و به جانِ هم افتادند.

آنچه تایتانیکِ توهماتِ او را متلاشی کرد، کوهِ یخی نبود، بلکه اقیانوسِ عظیم مردمی بود که در ۲۲ بهمن ۱۴۰۴ به خیابان‌ها آمدند. ملتی که ممکن است از زخمِ اقتصاد و معیشت گلایه‌مند باشد و دردهای درونیِ خود را فریاد بزند، اما آن‌قدر بلوغِ تاریخی دارد که برای التیامِ دردهایش، به دلالانِ تحریم و مقاطعه‌کارانِ جنگ پناه نبرد.

کلامِ آخر

پاسخ به چنین یاوه‌هایی، نیازی به خشم ندارد؛ تنها پوزخندی از سرِ ترحم کفایت می‌کند. رضا پهلوی در این نمایشنامه‌ی یک‌نفره، نقشِ «دون‌کیشوتی» را بازی می‌کند که سوار بر اسبِ چوبیِ اینستاگرام و ماهواره‌ی یاهست، نیزه به دست گرفته و به جنگِ آسیاب‌های بادیِ واقعیت آمده است.

باید به او گفت: «آقای پهلوی! تاریخِ ملت‌ها با اسکن کردنِ بارکد روی صفحه تلویزیون تغییر نمی‌کند. فاصله‌ی میان یک سربازِ جان‌برکفِ وطن تا یک مزدورِ منتظرِ بیگانه، فاصله‌ای است که با هیچ لنز و اپلیکیشنی خوانده نمی‌شود. شما به همان بازیِ کیوآرکُدهایتان در کالیفرنیا دلخوش باشید؛ ایران، برای فهمِ تقلیل‌یافته و رویاهای پیکسلیِ شما، زیادی بزرگ، زیادی کهن و زیادی واقعی است.»

دسته‌ها: تحریریه , سیاسی , یادداشت
برچسب‌ها: