جمعه شب است. حوالی ساعت ده. هوای تهران آرام و من در سکوتِ خانه، پادکستی گوش می‌کردم که بی‌هوا، پلی زد به گذشته، به سینمای ایران. صدا، صدای آشنایی بود؛ صدای بغض‌آلودِ نوید محمدزاده، همان «نویدِ ستاره‌دارِ» فیلم «عصبانی نیستم!» که رو به معشوقش، با تمامِ استیصالِ یک مردِ عاشقِ زخم‌خورده، فریاد می‌زد:

«بی‌معرفت، من چکار باید می‌کردم که نکردم؟ چه کار می‌تونستم بکنم که نکردم؟»

و آنجا بود که ایستادم. تمام وجودم مکث کرد. فرقِ این دو جمله، جهانی از معناست. اولی، سؤالِ کسی است که می‌توانسته کاری بکند و نکرده؛ تلاشی است برای توجیه یک قصور، یک کوتاهی. اما دومی… امان از دومی! «چه کار می‌توانستم بکنم؟» سؤال نیست، اقرار به ناتوانی است. فریادِ یک دستِ بسته است. این خودِ استیصال است. تراژدیِ محض.

خدا نیاورد آن روزی را که در عاشقانه‌ترین لحظه‌ی زندگی‌ات، در اوجِ خواستن، مجبور شوی از خودت بپرسی: «چه کار می‌توانستم بکنم؟». اینجاست که می‌فهمی متهم نیستی، محکومی. محکوم به تقدیری که برایت نوشته‌اند. آنجاست که در جوابِ تمامِ «چرا»ها و «باید»ها، فقط یک پاسخ داری: «نمی‌توانستم نامرد… نمی‌توانستم!».

کلمات، بی‌قرار در ذهنم رژه می‌رفتند. این حسِ سنگینِ «نتوانستن»، این دفاعیه‌ی تلخِ یک عاشق که متهم به بی‌وفایی است، قالب می‌خواست. و چه قالبی بهتر از غزل، برای بیانِ یک دردِ عارفانه و دلشکسته؟ این چند بیت، روی کاغذ نیامدند، از دلم چکیدند. قصه‌ی آن لحظه‌اند. قصه‌ی آن فریادِ در گلو مانده…

 

تو می‌خواهی که از این دامِ تن، روحم رها باشد
بگو با این قفس، با این قضا، آخر چه می‌کردم؟

صدایم می‌زنی از منتهای ظلمتِ مطلق
در این وادی، بدونِ پرتوِ رؤیا چه می‌کردم؟

تویی دریای رحمت، من کویری خشک و بی‌حاصل
به غیر از آه، با این حسرتِ دریا چه می‌کردم؟

طلب کردی که در عشقت «فنا» گردم، ولی بی تو
منِ گم‌کرده‌ره، با لذتِ «پیدا» چه می‌کردم؟

مراد از عشق، حیرانی است، سبحانا از این حکمت!
به جز تسلیم، با این حکمتِ والا چه می‌کردم؟

مرتضی سبحانی نیا ، ساعت ۱۱:۳۰ جمعه شب ۱۷ مرداد ۱۴۰۴

دسته‌ها: اشعار , پرونده , روزنوشت
برچسب‌ها: