به قلم: مرتضی سبحانی‌نیا

در بت‌خانه‌ی مدرن، خدایان سنگی سقوط کرده‌اند و انسان، مغرور از این پیروزی، خود را یگانه حقیقتِ جهان می‌پندارد. اما این معبد نو، بتی جدید طلب می‌کند؛ بتی نامرئی اما قدرتمند به نام «روایتِ مقدس». و اینجاست که بزرگ‌ترین تراژدی آغاز می‌شود: «آزادی» که آمده بود تا زنجیرها را بگسلد، خود به زنجیری بر عقل و وجدان بدل می‌گردد.

حقیقت، در این دوران، ذبیحِ اعظمِ آزادی است.

آزادی بیانِ غرب، شهامتی است که تنها در برابر آسمان و ملکوت، گستاخی می‌کند. می‌توانی خدا را نقد کنی، به پیامبران دشنام دهی و سنت‌ها را به سخره بگیری؛ این گواه روشنگری توست. اما امان از روزی که به «مقدسِ ممنوعه» نزدیک شوی؛ تاریخی که نه بر الواح آسمانی، که در اتاق‌های قدرت نوشته شده و با قانون و زندان، از هر پرسشی محافظت می‌شود.

اینجا، آزادی، آزادیِ تکرار است، نه آزادیِ تحقیق. اینجا، عقل باید در برابر روایتی از پیش تعیین‌شده، زانو بزند. می‌گویند تاریخِ هولوکاست، خط قرمز است. ما نمی‌گوییم این واقعه، حقیقت ندارد؛ ما می‌پرسیم: کدام حقیقت، از پرسش می‌ترسد؟

علم تاریخ، با «تردید» زنده است. شک، نه کفر، که دروازه‌ی یقین است. چگونه است که تمام تاریخ بشر، از جنایات استعمار تا بمباران هیروشیما، در آزمایشگاه نقد و تحلیل، کالبدشکافی می‌شود، اما این یک روایت، چون کتب مقدس، باید بی‌چون‌وچرا پذیرفته شود؟ روشنفکرانی که جرئت کردند و پرسیدند، نه با پاسخ، که با «حذف» مواجه شدند. آیا این، همان «عصر خرد» است که به ما وعده داده بودند؟ یا بازگشت به تفتیش عقاید، اما این بار در جامه‌ای مدرن؟

و دوربینِ تاریخ می‌چرخد…

از راهروهای بایگانی‌شده‌ی گذشته، به خیابان‌های زنده‌ی امروز. به غزه. اینجا دیگر «روایت» نیست؛ «واقعیت» است. واقعیتی که خون می‌چکد. اینجا نسل‌کشی، نه در کتاب‌ها، که بر صفحه تلفن‌های همراه ما جاریست. کودکان، دیگر شماره‌هایی بر بازو نیستند؛ شماره‌هایی بر کفن‌های سفیدند. اردوگاه، دیگر آشویتس نیست؛ تمامِ یک شهر است که از آسمان و زمین، در محاصره آتش است.

اینجا، وجدان غرب، در بزرگ‌ترین آزمون خود رفوزه شده است. همان تمدنی که برای رنجِ گذشته، موزه‌ها می‌سازد و اشک می‌ریزد، در برابر رنجِ زنده، چشم‌هایش را می‌بندد. این سکوت، یک اهمال سیاسی نیست؛ یک مرگِ فلسفی است. این یعنی نظامی ارزشی که بر آن بنا شده، از درون فرو ریخته است.

خطاب ما به وجدانِ بیدارِ غرب است، نه سیاستمدارانش:

اگر معیارِ شما، «رنجِ انسان» است، آیا کودکی که امروز در رفح تکه‌تکه می‌شود، کمتر از کودکی که دیروز در داخائو رنج کشیده، انسان است؟

اگر «عقلانیت» و «پرسشگری»، بنیان تمدن شماست، چرا عقل را در برابر یک روایت تاریخی به تعطیلی می‌کشانید؟

و اگر «حقوق بشر»، اعلامیه‌ی جهانی شماست، چرا این بشر، از حقوق اولیه‌اش محروم است؟

این تناقض، این استاندارد دوگانه، پاشنه آشیلِ دنیای مدرن است. نمی‌توان هم‌زمان هم نگهبانِ یک «تابوی تاریخی» بود و هم مدعی «حقیقت‌جویی جهانی».

آزادی بیان، آنگاه که به ابزاری برای حفاظت از یک روایت و سرکوب روایتی دیگر بدل شود، به ضد خود تبدیل می‌گردد. حقیقت، قربانیِ چنین آزادی‌ای است. و جهانی که از پرسش درباره‌ی گذشته هراس دارد، هرگز نمی‌تواند ادعای صداقت درباره‌ی امروز را داشته باشد. شاید راهِ آزادیِ حقیقی، از ویران کردنِ همین بت‌های مدرن آغاز می‌شود.

دسته‌ها: اندیشه , تحریریه , سیاسی
برچسب‌ها: