بخش اول :قمار در کازینویِ خون؛ وقتی «اپستین» ماشه‌ی جنگ با ایران را کشید

بِسْمِ رَبِّ مَنْ لَمْ یَتَّخِذْ وَلَداً وَ لَمْ یَکُنْ لَهُ شَریکٌ فِی الْمُلْکِ.

تاریخ، جولانگاهِ نمرودهایی است که در اوجِ نخوت، پنداشته‌اند اراده‌ی آن‌ها بر تقدیرِ ملل غالب است. اما فروردین ۱۴۰۵، فصلی نو در کتابِ بیداریِ تمدنیِ ماست؛ فصلی که در آن، ماسکِ پوشالیِ هژمونیِ غرب در لجن‌زارِ رسوایی‌هایِ اخلاقی و جنونِ مادی فرو ریخت.

۱. جنونِ سوداگری؛ از «کاراکاس» تا «قطبِ شمال»

دونالد ترامپ، این مستاجرِ جنجالیِ کاخِ سفید، نه با منطقِ سیاست، که با غریزه‌ی یک «سوداگرِ املاک» قدم به میدانِ جهانی گذاشت. او که در ماه‌های منتهی به این نبرد، با آدم‌رباییِ تروریستیِ نیکولاس مادورو در ونزوئلا، پیروزیِ ارزانی را تجربه کرده بود، دچارِ نوعی «دوپینگِ استراتژیک» شد. او پنداشت که تمامِ جهان، شعبه‌ای از کازینوهایِ آتلانتیک‌سیتی است که می‌توان با قلدری، صاحبانش را بیرون راند. ادعاهایِ مضحکِ او برایِ تصرفِ گرینلند و «استانِ آمریکا» خواندنِ کشورِ کانادا، تنها یک لفاظیِ دیپلماتیک نبود؛ بلکه نشان از نوعی «رادیکالیسمِ بی‌مغز» داشت که می‌خواست مرزهایِ جغرافیایی را با خط‌کشِ طمع بازترسیم کند. او با این توهمِ تعمیم‌پذیری، به سمتِ ایران آمد؛ غافل از آنکه ایران، نه یک جغرافیا، که یک «معنایِ تسخیرناپذیر» است که در باتلاقِ محاسباتِ مادیِ او فرو نخواهد رفت.

۲. قلاده‌ی «اپستین»؛ جنگ برایِ سرپوش گذاشتن بر لجن

اما چه شد که ترامپ، بی‌محابا ماشه‌ی جنگ را چکاند؟ پاسخ را نه در اتاق‌هایِ جنگ، که باید در «جزیره بدنامِ اپستین» جستجو کرد. در حالی که دنیا زیرِ شوکِ افشایِ بیش از ۳ میلیون صفحه از اسنادِ کثافت‌کاری‌هایِ جنسیِ نخبگانِ سیاسیِ آمریکا بود، ترامپ خود را در محاصره‌ی بدترین حملات دید. اتهاماتِ تجاوزِ گروهی به کودکان و افشایِ نقشِ اپستین در معرفیِ ملانیا به او، موجودیتِ سیاسی‌اش را به لرزه درآورد. اینجا بود که کوری، عصاکشِ کوری دیگر شد. صهیونیسمِ بین‌الملل که اسنادِ این رسوایی‌ها را چون قلاده‌ای بر گردنِ ترامپ داشت، او را مجبور کرد تا برایِ انحرافِ افکار عمومی از لجن‌زارِ «اپستین»، آتشِ جنگ با دشمنِ درجه‌یکِ آن‌ها (ایران) را شعله‌ور کند. آن‌ها گمان کردند خونِ کودکانِ بی‌گناه، بویِ تعفنِ فسادشان را خواهد شست؛ اما این نبرد، در نگاهِ وجدان‌هایِ بیدارِ جهان، به «جنگِ فاسدینِ جزیره علیه پاکانِ زمین» بدل شد.

۳. خطایِ محاسباتی؛ مدیریتِ جهان با فرمولِ کازینو

موفقیت‌هایِ مقطعیِ ترامپ در سرکوبِ دولت‌هایِ ضعیف، او را به این فکرِ غلط انداخت که مدیریت در همه‌جایِ دنیا یک فرمولِ واحد دارد: «بترسان و تصاحب کن». اما او نفهمید که تهدیدِ ایران، تهدیدِ کلِ منطقه است. او گمان می‌کرد با فشارِ حداکثری و ترور، می‌تواند ایران را به زانو درآورد، اما در حقیقت، او تنها «ققنوسِ مقاومت» را از خاکسترِ تحریم‌ها بیدار کرد. ترامپ با این ذهنیتِ سوداگرانه، ایران را با ونزوئلا اشتباه گرفت و درست در لحظه‌ای که گمان می‌کرد در حالِ «خریدِ بزرگ» است، تمامِ اعتبارِ نظامی و سیاسیِ ایالات متحده را در قماری باخت که پایانش، فروپاشیِ هژمونیِ دلار و دیپلماسیِ ناوهایِ هواپیمابر بود.

در حالی که شعله‌هایِ جنگ در افقِ خلیجِ فارس زبانه می‌کشید، جهان به تماشایِ سقوطِ اخلاقیِ امپراتوری ایستاد که برایِ فرار از یک رسواییِ جنسی، جهان را به کامِ آتش کشید. اما این تازه آغازِ ماجرا بود؛ پرده‌ی دوم، نه در کازینوها، که در خاکِ خونینِ میناب و در میانِ خائنانِ وطن‌فروش رقم خورد…

بخش دوم: مرثیه‌ی میناب و سقوطِ نقاب‌ها؛ روایتِ خیانتِ سگ‌هایِ دست‌آموز در شبِ حمله

بِأَیِّ ذَنْبٍ قُتِلَتْ…

اگر در یادداشت نخست، از «جنونِ سوداگر» و «لجن‌زارِ اپستین» گفتیم، اینجا سخن از طهارتِ خون‌هایی است که نقاب از چهره‌ی نفاق برافکند. تاریخِ ما بارها شاهدِ هجومِ بیگانه بوده، اما آنچه در زمستان ۱۴۰۴ و بهار ۱۴۰۵ رخ داد، عریان‌ترین نمایشِ «وقاحتِ مزدوری» در پوششِ «آزادی‌خواهی» بود.

۱. فاجعه‌ی میناب؛ وقتی موشک‌هایِ تماهاوک، «کودکی» را نشانه رفتند

۹ اسفند ۱۴۰۴، لکه‌ی ننگی ابدی بر پیشانیِ مدعیانِ حقوق بشر شد. در اولین روزهایِ تهاجمِ رسمی، در حالی که بوق‌هایِ تبلیغاتیِ غرب از «حملاتِ دقیق به مراکزِ نظامی» دم می‌زدند، موشک‌هایِ آمریکایی قلبِ یک مدرسه‌ی ابتدایی در میناب را شکافتند. ۱۶۰ کودک؛ ۱۶۰ لبخندِ معصوم که در شعله‌هایِ کینه‌ی ترامپ و بمب‌هایِ صهیونیستی به خاک و خون کشیده شدند. این نه یک «خطایِ انسانی»، که یک «پیامِ خونین» بود: برایِ نجاتِ هژمونیِ در حالِ سقوط، هیچ خطِ قرمزی وجود ندارد، حتی پیکرِ پاره‌پاره‌ی یک دانش‌آموزِ هفت‌ساله.

۲. پازلِ موساد و انتحارِ سیاسیِ سگ‌هایِ دست‌آموز

اما این جنایت، مکملِ یک سناریویِ کثیفِ داخلی بود. اسرائیل که سال‌ها در حسرتِ شکستنِ سنگرهایِ راهبردیِ ایران در لبنان، غزه، سوریه و عراق سوخته بود، پس از نابودیِ زیرساخت‌هایِ سوریه توسطِ پیاده‌نظامِ یهودپرستش (داعش) و تثبیتِ پوشالیِ جولان، تمامِ توانِ خود را بر «نفوذ از درون» متمرکز کرد. آن‌ها با ترورِ رئیسی در ۱۴۰۲، کوشیدند شیرازه‌ی اجرایی کشور را از هم بپاشند و سپس با فعال کردنِ «اپوزیسیونِ ریقویِ فراری»، پروژه‌ی فشار را به اوج رساندند. پهلوی، که چون سگی دست‌آموز تنها در انتظارِ اشاره‌ای از واشینگتن بود، در این بازی، نقشِ «محللِ جنایت» را ایفا کرد. جریانی که مدعیِ «ایران‌گرایی» بود، در بحبوحه‌ی اعتراضاتِ دی ۱۴۰۴، وقیحانه از مردم خواست به مراکزِ امنیتی حمله کنند و راه را برایِ ورودِ موساد هموار سازند.

۳. نامه‌ای که بویِ عفونتِ خیانت می‌داد

اوجِ این تراژدی، نه در میدانِ جنگ، که در فضایِ مجازی رقم خورد. در حالی که مادرانِ مینابی بر پیکرِ فرزندانشان ضجه می‌زدند و تمامِ ایران در بهت و خشم فرو رفته بود، هیچ‌کدام از این مدعیانِ پادشاهی و براندازی، حتی یک کلمه در تسلیتِ کودکانِ هم‌وطن‌شان بر زبان نیاوردند. در مقابل، «تفاله‌ی پهلوی» در اقدامی که لرزه بر اندامِ هر آزاده‌ای انداخت، برایِ کشته شدنِ ۳ سربازِ متجاوزِ آمریکایی به ترامپ نامه‌ی تسلیت نوشت! این نامه، سندِ رسمیِ خروجِ این جریان از «دایره‌ی بشریت» و «حریمِ ملی» بود. به قولِ آن روایت‌گرِ دردمند: «خائن همیشه بوده و هست؛ این دست‌سازِ اجنبی است.» آن‌ها که از حمایتِ مردم در داخل ناامید بودند، برایِ نشستن بر کرسیِ قدرت، حاضر شدند بر رویِ فرشِ قرمزِ خونِ کودکانِ ایرانی قدم بگذارند.

واقعه‌ی میناب و نامه‌ی پهلوی، تکلیفِ تاریخ را روشن کرد. دشمن گمان می‌کرد با این جنایات، ترس را حاکم می‌کند، اما خونِ آن کودکان، «آبِ پاکی» را بر دستانِ آلوده‌ی اپوزیسیون ریخت و خشمِ مقدسِ ملتی را بیدار کرد که دیگر میانِ «دشمنِ خارجی» و «خائنِ خانگی» تفاوتی نمی‌دید. اما پاسخِ ایران در راه بود؛ صاعقه‌ای که نه از سمتِ زمین، که از قلبِ غیرتِ تمدنیِ ما بر سرِ «دیمونا» فرود آمد…

بخش سوم: طلوعِ اقتدارِ تمدنی؛ شلیکِ ۴۰۰۰ کیلومتری به قلبِ توهم

وَ مٰا رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ وَ لٰکِنَّ اللّٰهَ رَمٰی…

اگر دو یادداشت پیشین، شرحِ «جنونِ دشمن» و «خیانتِ نفوذی» بود، این روایت، شرحِ «غیرتِ ایرانی» است. امروز که غبارِ نبرد از چهره‌ی خلیج همیشه فارس کنار می‌رود، جهان با حقیقتی نو روبروست: صلح، نه با التماس، که در سایه‌ی موشک‌هایِ نقطه‌زن و ایمانِ پولادین به دست می‌آید.

۱. دیمونا؛ فروریختنِ بتِ مصونیت

دهه‌ها بود که صهیونیسم، زرادخانه‌ی اتمی خود در «دیمونا» را چون شمشیرِ داموکلس بر سرِ منطقه نگه داشته بود. آن‌ها گمان می‌کردند «گنبدِ آهنین» و «پیکانِ ۳»، دیواری رسوخ‌ناپذیرند. اما شبِ واقعه، وقتی آسمانِ نقب با غرشِ بالستیک‌هایِ ایرانی شکافت، جهان دید که افسانه‌ی مصونیتِ اسرائیل به تاریخ پیوسته است. اصابتِ دقیق به حوالیِ حساس‌ترین مرکزِ اتمیِ دشمن، پیامی روشن داشت: «دورانِ بزن و دررو تمام شده است.» ترامپ فهمید که استراتژیِ «مردِ دیوانه» در برابرِ «استادِ شطرنجِ قدرت» رنگ باخته است.

۲. شلیکِ ۴۰۰۰ کیلومتری؛ باز ترسیمِ مرزهایِ بازدارندگی

هیمنه‌ی تکنولوژیکِ غرب زمانی فروریخت که رادارهایِ میلیارد دلاری، در رهگیریِ موشک‌هایِ نسلِ جدیدِ ایران ناکام ماندند. شلیکِ موشکِ بالستیک با بردِ ۴۰۰۰ کیلومتر به سمتِ پایگاهِ راهبردیِ «دیه‌گو گارسیا»، لرزه بر اندامِ ناتو انداخت. این پرتاب، تنها یک آزمایشِ نظامی نبود؛ بلکه اعلامِ رسمیِ این واقعیت بود که «عمقِ استراتژیکِ ایران» دیگر به مرزهایِ همسایه محدود نیست. وقتی f35‌هایِ به اصطلاح رادارگریزTarget شدند و ناوِ آبراهام لینکلن از بیمِ پهپادها و موشک‌هایِ ساحل‌به‌دریایِ ایران، کیلومترها از تنگه‌ی هرمز عقب‌نشینی کرد، دنیا فهمید که «کت تن کیست».

۳. اقتصادِ مقاومت و جغرافیایِ قدرت

بستنِ مقتدرانه‌ی تنگه‌ی هرمز و رسیدنِ قیمتِ نفت به بالایِ ۱۱۰ دلار، رگِ حیاتِ هژمونیِ غرب را فشرد. ادعایِ واهیِ امارات بر جزایرِ سه‌گانه، در زیرِ سایه‌ی اقتدارِ نیرویِ دریاییِ ایران به بایگانیِ تاریخ رفت. دشمن فهمید که دست‌درازی به جامعه‌ی ایرانِ اسلامی، هزینه‌ای دارد که هیچ اقتصادی توانِ پرداختِ آن را ندارد.

۴. آینده‌پژوهیِ یک رنسانسِ ملی (نتیجه‌گیری نهایی)

آینده‌ی این جنگ، برخلافِ تصورِ اتاق‌هایِ فکرِ واشینگتن، نه فروپاشی، که یک «رنسانسِ ملی» است:

  • تثبیتِ انسجامِ درونی: اشتباهِ راهبردیِ آمریکا و اسرائیل این بود که «ایرانِ سیاسی» را هدف گرفتند، اما «ایرانِ تمدنی» را بیدار کردند. فاجعه‌ی میناب و خیانتِ اپوزیسیون، جراحتی بر پیکرِ ملی بود که منجر به یک «واکسیناسیونِ سیاسی» شد. امروز، ایران منسجم‌تر از همیشه، گردِ محورِ «عزتِ ملی» جمع شده است.

  • مرگِ ابدیِ نفاق: این جنگ، «آبِ پاکی» را بر دستانِ آلوده‌ی اپوزیسیونِ ریقویی ریخت که رویِ خونِ کودکانِ میناب با دشمن نردِ عشق باختند. آن‌ها دیگر حتی در میانِ منتقدانِ داخلی نیز جایگاهی ندارند و به عنوانِ «تفاله‌هایِ تاریخ» دفن شدند.

  • صلحِ مسلح: ایرانِ پساجنگ، قدرتی است که آموخته امنیت، وارداتی نیست. افزایشِ عمقِ دفاعی و دستیابی به لبه‌هایِ تکنولوژیِ نظامی، صلحِ پایدارِ مسلحانه‌ای را برایِ دهه‌هایِ آتی تضمین کرده است.

فرجامِ سخن: نمرودِ زمان در آتشِ ابابیل‌هایِ ایرانی سوخت. ایران، اکنون نه فقط یک بازیگرِ منطقه‌ای، که قطب‌نمایِ جدیدِ قدرت در جهان است. ما از میانِ خون و آتش برخاسته‌ایم تا ثابت کنیم: «این خاک، واگذاردنی نیست.»

دسته‌ها: پرونده , تحریریه , سیاسی , یادداشت
برچسب‌ها: